خوبی و توقع

متن مرتبط با «سال 1395 چه سالی است» در سایت خوبی و توقع نوشته شده است

داستانک 8

  • نیلوبلاگ

    جای دنجی بود و هم صحبت خوبی لیوان چای را بر میداشتم با چند عدد قند همراه خیالی مشتاق با گامهایی آرام میرفتم و کنارش مینشستم. حس میکردم! به ندرت میان صحبت هایم بر میگشت و خیره نگاهم میکرد بین خودمان بم...

    ادامه مطلب
  • داستانک 9

  • نیلوبلاگ

    دستم رو روی چوب خام روشن نارنج میکشم. بویش مستم میکند. مداد را بر میدارم و طرحی مبهم را رویش نقاشی میکنم. مثل اینکه کلافه باشم بر میگردم جاهایی که مبهم است دوباره پر رنگ میکنم. ار موئی را بر میدارم. ک...

    ادامه مطلب
  • داستانک 5

  • نیلوبلاگ

    میگفت: xa0صورتت کبود بود. نفش نمیکشیدی. به پهنای صورت گریه میکردم. تو توی یه دست بودی. با دست دیگه محکم به دیوار تکیه میزدم. نفس نمیکشیدی ... رو دستم بی جون افتاده بودی. نمیدونست چیکار باید بکنم ... با تمام وجود میخواستم برگردی. همه دورم جمع شده بودند. بلند با گریه میگفتم: دخیلم.... دخیلم. خودت یکی که نه چند معجزه ای .... یه روزی متوجه میشی... قدر خودت رو بدون. ...

    ادامه مطلب
  • داستانک 3

  • نیلوبلاگ

    یه جوونی بود یه دختری رو میخواست که سرپرست نداشت بعد پسر عاشق میره خواستگاریش اما آشنایان دختره بهش جواب ردن میدنxa0 میگه هیچی نداری برو بیرون ... اونم میره ... دختر بهش زنگ میزه میگه من پدر ندارم یع...

    ادامه مطلب
  • داستانک 4

  • نیلوبلاگ

    هنوزم گوشت اضافه گوشه انگشت کوچیکه پام مشخصه. یعنی میشه اونو دید یا حتی وقتی لمسش میکنم نسبت به پوست قسمت های دیگه پا خیلی زبر تره. یه مدت زیادی این قسمت بیرونی انگشت کوچیکه زخم شده بود به طوری که پوس...

    ادامه مطلب
  • خواستن

  • نیلوبلاگ

    من دقیقا نمیدونم چی میخوام... دنبال چی هستم... برای چی هر صبح از رختخواب بلند میشم ... برای چی دارم غذا میخورم ... من توی درس دنبال چی میگردم؟ من توی روابطم دنبال چی هستم؟ من توی کار دنبال چی هستم؟ میخوام به کجا برسم؟ من دنبال چی هستم از اینکه بخوام با دیگران رابطه بر قرار کنم؟ من در ازدواج دنبال چی هستم؟ من برای اطرافیانم چی میخوام؟ دنبال چی هستم؟برای خانوده ام چی میخام؟ من برای چی میخوام عشق بورزم؟ چقدر میخام در آمد داشته باشم؟ میخام چطور زندگی کنم؟ من دقیقا چی میخام؟ دنبال چی هستم؟ میخام چی...

    ادامه مطلب
  • استاد

  • نیلوبلاگ

    امروز خسته بودم یه جوری که حس کار کردن نداشتم... رفتم با استاد مشاور صحبت کردم... این استادم یه جور آدم خاصی ... از اون آدمها که میشه باهاش راحت صحبت کرد یعنی حرفت رو بزنی ... یعنی درد و دل کنی ... خدایش وقتی نشستم حرف زدم و حرف شنیدم دلم واقعا سبک شد ... یعنی وقتی بلند شدم فکر میکردم... چه شده؟ این انرژی رو از کجا آوردم ... استادم فقط بهم امکان اینو دادم در مورد چیزهایی که فکر میکنم حرف بزنم ... گاهی که اینقدر خسته ام دقیقا یادم نمیمونه قرار از استادم چی رو یاد بگیرم... اما هم نشینی اثرش رو می...

    ادامه مطلب
  • کتاب و استراحت

  • نیلوبلاگ

    سلام کتاب "نفخات نفت" رو همراه با مناظره "اقتصادی" میخونم و میشنوم ... امروز امتحان داشتم سخت بود فعلا توی مرحله استراحت هستم کتاب رو چند روز پیش خواندم اما به خودم گفتم جایزه امتحان خوبم باشه!!! ... فعلا جایزه رو گرفتم تا نتیجه امتحان بیاد .... فعلا خسته ام میخام برم زیر یه درخت لم بدم و به هیچ چیز فکر نکنم ...xa0 حالا درخت کجا پیدا کنم! ...

    ادامه مطلب
  • داستانک 1

  • نیلوبلاگ

    سلام گاهی دلم سنگین میشه مثه یه گوله سنگ میفته کف پام... انگار سنگین میشم نمیتونم حرکت کنم نمیتونم نفس بکشم... شاید چاره اش اینه خودم رو سر وته کنم تا دلم برگرده سر جاش. نمیدونم درست میشه یا نه اما باید امتحانش کنم راستش جراتش رو ندارم دلم می لرزه ... چون همینطوری نمیشه دلم رو از کف پام برگردنم سر جاش اول از همه یکی باید باشه که موقعی که بخوام دستم رو بزارم زمین و پاهام رو ببرم بالا ....هوام رو دا...

    ادامه مطلب
  • داستانک 2

  • نیلوبلاگ

    اینطوری تعریف میکرد: "اون زمان حدودا 20 سالم بود داشتم از جایی بر میگشتم توی بلندگو گفتند فنی و حرفه ای دوره هایی برگزار میکنه منم کنجکاو شدم بدونم چیه؟ یه چیزی توی دلم میگفت برو ضرری نداره ببین چه دوره هایی داره؟ اصلا یادم نمیاد چی شد چه طوری بود اصلا چی گفتم به مسئولش و چی شنیدم فقط همین رو یادمه توی کلاس "منبت و معرق" ثبت نام کردم یکی از بهترین تابستون های عمرم رو گذروندم هیچ وقت فکر نمی کردم ...

    ادامه مطلب
  • یک سال دیگر

  • نیلوبلاگ

    سلام امروز 29 اسفند هست رسیدم به آخر سال امسال خیلی آدما دیدم با خیلیا آشنا شدم چیزهای زیادی یاد گرفتم سوتی های معقولی هم دادم اما عاشق نشدم ... فکر میکنم ادامه مطلب...

    ادامه مطلب
  • سال 1395

  • نیلوبلاگ

    سلام سال جدید مبارک میخوام مطلب رو با یه طنزی شروع کنم. امسال هر کی اومد عید دیدنی پرسید؟ "کی ازدواج میکنی؟" من بسته به ویژگی های سوال کننده یه جوابی میدادم و گاهی جواب کاملا متناقض ... تا وقتی دارن غیبت میکن به نتیجه واحد نرسن!!! :). یکی نیست بهشون بگه مگه ... نمیدونم چی بگم که از نزاکت دور نباشه! پس فعلا سکوت میکنم فقط همینو میگم دل ما که خونه خون میفهمی خون. از اول تعطیلات درس رو بوسید گذاشتم رو طاقچه. اتفاق خوب این تعطیلات خوندن کتاب بود و کمتر با این لپ تاپ ور میرفتم. کتاب "سینوهه پزشک مخصو...

    ادامه مطلب