داستانک 2

خرید بک لینک

اینطوری تعریف میکرد:

"اون زمان حدودا 20 سالم بود داشتم از جایی بر میگشتم توی بلندگو گفتند فنی و حرفه ای دوره هایی برگزار میکنه منم کنجکاو شدم بدونم چیه؟ یه چیزی توی دلم میگفت برو ضرری نداره ببین چه دوره هایی داره؟

اصلا یادم نمیاد چی شد چه طوری بود اصلا چی گفتم به مسئولش و چی شنیدم فقط همین رو یادمه توی کلاس "منبت و معرق" ثبت نام کردم یکی از بهترین تابستون های عمرم رو گذروندم هیچ وقت فکر نمی کردم دل برای بوی چوب تنگ بشه... اگه دستم به چوب میرسید بوش میکردم همین دیروز بود هر چوب یه رنگ یا حتی بویی داشت مثل عناب راش گردو ممرز و .... بعد ابزاری بود که به چوبه شکل میدادم بهش روح میدادم ازش تصویر میساختم یا جمله ای درست میکردم .... اول یه شکل خام اولیه بعد پرداختش میدادم سنباده میزدم یا صیقل میدادم آخر کار روبروش مینشستم و بهش نگاه میکردم....

دل میخاد دوباره برم سراغ اون کار از اینکه بتونم خلق کن خوشم میاد فکر میکنم بهش نیاز دارم ... اما فعلا شرایطش نیست... "


شاید باید بهش میگفتم: خودش باید شرایطش رو بسازه....

اما من فقط بهش نگاه میکردم و گوش میدادم و غرق اشتیاق نهفته در کلماتش بودم ...

چیزی که او حسش نمیکرد ... شعله ای توی قلبش زبانه میکشید که میتونست با تولد آثاری به خیلیها گرما و امید بده ... این شوق مسریه و واگیرداره...

شاید دارم مبتلا میشم.

خوبی و توقع...

ما را در سایت خوبی و توقع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:26

صفحه بندی