داستانک 1

خرید بک لینک

سلام

گاهی دلم سنگین میشه مثه یه گوله سنگ میفته کف پام... انگار سنگین میشم نمیتونم حرکت کنم نمیتونم نفس بکشم... شاید چاره اش اینه خودم رو سر وته کنم تا دلم برگرده سر جاش.

نمیدونم درست میشه یا نه اما باید امتحانش کنم راستش جراتش رو ندارم دلم می لرزه ... چون همینطوری نمیشه دلم رو از کف پام برگردنم سر جاش اول از همه یکی باید باشه که موقعی که بخوام دستم رو بزارم زمین و پاهام رو ببرم بالا ....هوام رو داشته باشه ...مراقبم باشه... یعنی یه جوری بتونم بهش تکیه کنم نمی دونم چی جوری بگم... این یکی همه جا پیدا نمیشه ... یه جوری خاصه...

بزارید یک کوچولو ازش تعریف کنم....

بهتون از خصوصیاتش میگم.... اول قابل اعتماد باشه شاید نه بلکه حتما باید بتونم بهش تکیه کنم تا نیفتم ....راز دار باشه موقعی داشتم بر عکس میشدم یه موقعی افتادم فردا نره برای هر کس و ناکسی تعریف کنه .... صبور باشه شاید این دل لامصب من خیلی طولش کشید بیاد سر جاش شاید مسیرش رو گم کرد اون باید بلد باشه قصه بگه داستان بگه یا شعر بخونه یا لالایی بگه ...

چرا قصه و شعر بلد باشه؟....

چون این دل وقتی داره پایین میاد یه وقتی ممکنه نیاد سر جاش خوب نه این که شیطونه باید... اون براش قصه بگه اروم بشه و حرف گوش کن .... وقتی دلم ساکت و آروم شد بدون هیچ علائمی... اون شعر بخون و بخنده یه جوری که قلبم به تپش بیاد و لبریز بشه ....


داشتم به این فکر میکردم اگه دلم برگرده سر جاش مگه قرار براش چیکار کنه؟؟؟


از کف پام دلم آهسته میخنده ....

از همونجا به جای خالی خودش نگاه میکنه ....

==========================================================


تیزی آن نگاه تو، برد زدل امان من

ای تو مقیم شهر جان

منتظرم تا به کرشمه ای

تیغ به جان من زنی؟... "م.س"


خوبی و توقع...

ما را در سایت خوبی و توقع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:26

صفحه بندی