وقتی گذشته ام رو مرور میکنم میبینم سکوت و تاریکی رو دوست داشتم. زیاد اتفاق افتاده بود که میرفتم توی اتاقم برق رو خاموش می کردم رو صندلی میشستم و فکر میکردم. یا برق رو خاموش می کردم پنجره رو باز می کردم رو زمین دراز میکشیدم و آسمون رو نگاه میکردم. گاهی دلم هوای اون لحظات رو میکنه نمی دونم چی توی اون لحاظ وجود داره که آینقدر دلم میخواد. ذهنم درگیره اصلا آرامش نداره و من بینم افکار و امیال توی یه تعارض هستم... در حالت آن بالانس (غیر تعادلی) هستم... هنوز دارم تغییر میکنم اون تغییراتی که خودم دوست ندارم. مثل یه شاخه کج....
هیمنطوری ....بی مخاطب.... خسوف برق نگاهت در سیاهی چشمانت داغی بر دلم گذاشت.
ما را در سایت خوبی و توقع دنبال میکنید
برچسب: سکوت روزگار,روزگار سکوت و تنهایی, نویسنده: بازدید: 169