همیشه تو حرف زدن آدم بی کله ای بودم برای همین از گفتن خیلی چیزها به خیلی افراد ابا نداشتم این همه به سودم بوده هم به ضررم ... از اینکه ما یه سری انسانیم که تحت تاثیر قومیت و ملیت و نژاد و دین و به خصوص جنسیت خیلی چیزها رو زیر پا میزاریم و حالمون اینقدر به اتفاقات اطراف مون و هورمون های بدن مون وابسته هست که حد نداره ... اکثر آدمها برای منفعت به دید ابزار به هم نگاه میکنن برای پیشرفت و استفاده و غیره و ... تنها چیزی که این وسط گمه خداست و البته وجدان بیداری که حقوق دیگران یاد آوری کنه و اصلا برای چی انسان رو خلق شد و دو صباحی بهش این اجازه رو داده شد تا توی این جهان نفس بکشه ... "همه اش تصادفه!"
گاهی که دلم میگیرد بار دلم را جمع میکنم میبرم میگذارم کنج ایوانش ... هر چند میداند که نه با یقین دل و نه با کمال خشوع آمده ام ... حتی میداند به هوای شک آمده ام ... بغچه دل را میگشایم و میگویم برایش... راستی گاهی وسط ماجرا میمانم بگویم باقی اش را یا انتهایش باز باشد .... بغچه رو ول میکنم و می ایم همین است قصه بی دلی
ما را در سایت خوبی و توقع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 156