خاطره نویسی

خرید بک لینک

اگه بخوام از سبک خاطره نویسیم بگم یه جورایی با دیگران فرق داره ...

این موخره یه مقدمه ای داره به قرار زیر... اولین دفتر خاطراتم رو یاد میاد راهنمایی برام گرفتن ... یه چند صفحه ای نوشتم که هنوز دارم ...بعد ول کردم بعد دبیرستان شد که دوباره شروع کردم به خاطره نویسی... یعنی مینوشتم کم از اتفاقات و بیشتر از درونیات مینوشتم ... اینکه چی توی ذهنم میگذره ؟ ... چرا ..؟ یعنی هرچی روحم رو متلاطم میکرد یا بهش آرامش میاد .. یا از چیزهایی که متنفر بودم یا ازشون میترسیدم ...

یادم میاد یه عادتی داشتم چیزهایی که نمی تونستم به هیچ کس بگم رو توی کاغذ مینوشتم بعد کاغذ رو سر به نیست میکردم! شاید این چیزی که تو ذهنمه هم کم رنگ بشه هم ازم دور بشه ... گاهی نتیجه میداد گاهی نه ... به نظرم نوشتن یه روش برای آرامش دادن بهم بود و هنوزم گاهی به قلم پناه میارم ...... همنیطور من نمیتونستم هر چیزی رو توی دفتر خاطراتم بیارم چون شاید از سر کنجکاوی یکی پیداش میکرد و میخوند برای همین مختصر و کد دار مینوشتم ... که خودم با خوندنش یاد حال و هوای اون دوران و حتی یاد دلیل نوشتن اون سطرها بیفتم ... دانشگاه رفتم مصادف بود داستان نویسی هایی که نمیشه نامش رو داستان گفت و شاید این از رمان خوندن زیاد من توی اون دوران ناشی بشه و کم کم تمایل من به رمان های تاریخی (خصوصا خود تاریخ) بیشتر شد... آخر کارشناسی رو آوردم به وبلاگ نویسی و فکر میکنم شاید الان باید برم سراغ تویتر! چون باید در لحظه در مورد اتفاقاتی بنویسم که بعدا نه مجالش هست نه اون آمادگی ذهنی... نوشتن بهم کمک میکنه تا خطای دیدم نسبت به آدم ها کمتر بشه ... مثل یه آینه میمونه از چیزهایی که باید توشون ببینم ولی هیاهوی اطرافم و مشغله روزگارم این فرصت رو بهم نمیده... کلماتی که گاهی حتی ضعف و معایب خودم رو بهم نشون میده.


اما یه خاطره از خطای دید!

یه ماه قبل که شیراز بودم یه شب با دوستم داشتیم از کنار یه باغی معروف رد میشدیم بحثی با این مضمون بینومن بود که من میگفتم این دیوار کجه و احتمال ریختنش هست. و دوستم میگفت: نه نمیریزه ... همینطور هم راه میرفتیم (دوتا خانم جوان از روبروی ما میومدن) بعد چند دقیقه سکوت من دستم به اشاره سمت دیوار که در امتداد ما بود بلند کردم گفتم که شاید "خطای دیده"... بعد دوتا خانم یه چیزی گفتن و از کنار ما رد شدن... من نفهمیدم چی گفتن ... فقط بعد یه دقیقه برگشتم به دوستم گفتم ... اینها با ما بودن؟ گفت: فک کنم اره ....

خوبی و توقع...

ما را در سایت خوبی و توقع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 1:11

صفحه بندی