وقتی اولین بار رفتم حرم حضرت معصومه از خودم میپرسیدم چرا منو طلبیده؟
وقتی آخرین شب قبل رفتن یدفعه از خواب بیدار شدم با خودم گفتم برم سالن نماز بخونم ... ولی وقتی رسیده بودم ... درش قفل بود... یه چندتا بچه ها رو دیدم که کنار در ورودی ایستاده بودند ... فکر کردم الان اتوبوس حرکت کرده تا بچه ها رو برسونه حرم .... دویدم بالا چون بچه ها خواب بودن آروم لباسم رو پوشیدم و به سرعت برگشتم توی حیاط... آخرین نفری بود که به ون رسیدم ... هنوز از خودم میپرسیدم... چرا منو طلبیده؟
چرا رزقم اینقدر متبرکه شده؟ هی به خودم میگفتم در حدش نیستم...
اما سحر و آرامش حرم برای هر کس یه سهی کنار گذاشته هر کس به قدر وسعش ... وادی حیران سهم ما شد ... ای کریمه اهل بیت.
ما را در سایت خوبی و توقع دنبال میکنید
برچسب: قسمت, نویسنده: بازدید: 146