ذهن درد

خرید بک لینک

سلام

چند شب پیش بود بیخوابی زد بود به سرم ... با این وجود که از صبح تا شب آزمایشگاه بودم و خیلی خیلی خسته بودم ... اما وقتی شب شد فقط رو تخت غلت میزدم و گوشیم رو چک میکردم یا توی راهرو راه میرفتم... خلاصه بیخواب شده بودم.

ذهنم درگیر صبحت های یکی از بچه ها بود ... یکی که ذهنش و سبک زندگیش با من خیلی فرق داشت... پسری که از م خ زنی هاش با افتخار یاد میکرد یا اینکه طرف هاش چطوری با دروغ هاش همراه میشدن و هزار چیز دیگر .... وقتی تعریف میکرد از کارهاش و حرکات و سکناتش ... خیلی خندیدم عملا کف زمین پهن شده بودم! ... اینکه چقدر تلاش میکرد چقدر خلاقیت داشت تا اینکه دل اونا رو بدست بیاره ... و طرف هاش چه کارهای میکردن ... ولی وقتی حرفهاش تموم شد و رفت ذهنم پر شد از سوال ... هزارن سوالی که یادم نمیاد اما نمیزاشت بخوابم ...

سوالاتی که تیشه به ریشه آدم میزنه ... دارم درست زندگی میکنم؟ یا اونا دارن درست زندگی میکنن؟ ... جواب هایی قطعی داره ... اما باز ذهن بی قرارانه سوال میپرسه! به این امید که جوابش تغییر کنه! ... مث یه معلم سختگیر بهش میگم... بشین سرجات! جواب همونی که گفتم...تو کارت درست درسته!!! ...البت فعلا!!!

فک کردن به دختران و پسرانی که اینطوری زندگی میکنن و کسانی که اینطوری نیستند ... در مورد درست و غلط بودن کارهای این قشر صحبت نمیکنم اگرچه جای حرف زیاده و نمیخوام به دو دسته خوب و بد تقسیم بندیشون کنم ... مسئله تفاوته ... کنار هم قرار گفتن این نوع آدم ها با دو طرز فکر متضاد احتمالا ختم به خیر نمیشه ... اما گاهی زندگی این دو نوع طرز فکر رو هم مسیرشون میکنه.

مبهم تر از این نمیتونستم مطلب بنویسم!

خوبی و توقع...

ما را در سایت خوبی و توقع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 11:50

صفحه بندی