رزوی از روزها

خرید بک لینک

سلام

بعضی روزها از اول صبح خروس خون داغون هستند یعنی راه نداره ... بیدار میشی چند دقیقه میشه اولین اتفاق هنوز سر بلند نکردی اتفاق بعدی تا اینکه سر ظهور دیگه توان نداری...

امروز میان این همه اعصاب خورد کنیها یه اتفاق جالب افتاد .... من رفتم بود مطب یه پزشک ... بعد کد ملیم رو پرسید منم گفتم ... دیدیم یه جوری منو نگاه میکنه بعد پرسید اهل کجایی (چون کد ملیم با مردم اون منطقه خیلی تفاوت داره) اسم استانم رو گفتم بعد پرسید کدوم شهر؟ بعد اسم شهرم رو گفتم یه دفعه در حالی که داشت میخندید به زبون محلی خودمون گفت:"کی تو رو نفرین کرده که اینجا افتادی؟" دوزاری من ناگهان افتاد! بعد شرح مختصری از رشته ام و اینکه اینجا چیکار میکنم گفتم ... با فاصله 1000 کیلومتر ...هم شهری در اومدیم!

وقتی کارم تمام شد برگشتم پیش منشی ... رسید رو بهش تحویل داد منشی گفت: دکتر چرا اینو نگرفت ... گفتم نمیدونم خودتون بپرسید ... گفت دومین باره میاید؟ گفتم: نه! بعد رفت برگشت و پولم رو پس داد ناگهان دوباره دوزاریم افتاد ... رفتم پیش دکتر خیلی تشکر کرد و بعد گفت اینجا کاری داشتی من اینجا هستم... دمش گرم توی این غربت حداقلش هوامون رو داشت ... خدا خیرش بده..

یاد یه مثل افتادم کوه به کوه نمیرسه و آدم به آدم میرسه.... یا دنیا کوچیکتر از اونیه که فکر میکنیم...

این دوهفته ستاپم خراب شد و هیچ کاری ندارم میرم توی آزمایشگاه لپ تاپ رو روشن میکنم میشنم روبروش یا ... بچه هایی که سوال دارن میان میپرسن... من از خدامه یه سوال یه ذره پیچ داشته باشه بگم بلد نیستم! ...

فعلا اصلا حوصله جنگیدن ندارم یا اصلا انگیزه ندارم برای به چالش کشیدن خودم ! فعلا دنبال یه چیزیم تا فتح کردنش بهم انگیره بده!


"کی تو رو نفرین کرده که افتادی اینجا؟" توی ذهنم انعکاسش رو میشنوم ... شاید کسی منو نفرین نکرده باشه شاید ایتجا اومدم تا به چیزی برسم شاید خدا برام رسیدن به هدفی یا به علتی منو فرستاده این سر ایران ... شاید باید بهتر نگاه کنم ... حتما نیازه بهتر نگاه کنم...

یا شاید حقیقت رو میگفت و حضورم در اینجا نتیجه قدر ندونستن خیلی چیزها یا کم تلاشی من بوده...

میخام به عنوان موهبت به این قضیه نگاه کنم ... نعمتی در لباس نقمت.

خوبی و توقع...

ما را در سایت خوبی و توقع دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:25

صفحه بندی